the state of emergency

Tuesday, February 14, 2006

پشت سر

پشت سر قدم هاي اين غريبه ديلاق انگار حريم امني بود كه مرا از تنهايي در امان مي داشت. نفهميدم چقدر كه پشت سرش راه مي آيم. مبهوتم. نگاهم به دونده هاي پشت كفش هايش است. دونده هاي نارنجي؛ كفش هاي سياه. بالا كه نگاهم مي افتد پشت گردني است كه شكلش را خوش ندارم. مثلثي شكل است ولاغر. فاصله مان كاملا ثابت است. بدون هيچ تلاشي. شصت سانتيمتر. با او مي روم؛ مي ايستم؛ از خيابان مي گذرم؛ از روي جو مي پرم. اين ستون شصت سانتي بين ما انگار جسميت داشته باشد؛ نه مي شود داخلش شد و نه از آن كند. مثل تكه گوشتي نامرئي و سبك كه مرا به اين هيكل ناميزان و حمايتگر چسبانده است. حال خوبي ست. كمي قبل از كنار نرده ها كه گذشته بودم غم ام شده بود كه چقدر تنها و مريض توي خيابان راه رفتن غصه دار است. نمي دانم جايي همان حول و حوش بايد مي بود كه جلوي من ظاهر شده بود. در يك خيابان مستقيم؛ سرازير و به قدر كافي طولاني. تقريبا آرام راه مي رود. يعني از راه رفتن معمولي من آرام تر. پاهايم اين را حس نمي كنند.. مهم اين است. خلاف هميشه ام حتي بو نكشيده ام ببينم عطر زده يا نه. حالا كه فكر مي كنم اصلا چيزي از بوي احتمالي اش به خاطر ندارم. پسرك شايد هيچ بويي نداشته . با موها و كيف سياه دوشي اش؛ با پاهاي پرانتزي و كفش ها.. بله كفش هاي كتاني اش؛ هيچ بويي نداشته است. انتهاي خيابان نرم به راست مي پيچد و من؛ مستقيم مي زنم به ديوانگي خيابان روبه رو. همه چيز تمام شده است.. بدون درد.. قدم هاي من دوباره كمي تندترند.. احساس مريضي مي كنم.ء

1 Comments:

Post a Comment

<< Home